موسیقی میهنی و حماسی ساخته میدیا فرج نژاد اجرای گروه سواران و هم نوازان پژواک
گروه سواران:
شروین مهاجر (کمانچه)
رابعه زند (قانون)
کامران منتظری (تمبک)
زکریا یوسفی (دف)
سحر محمدی (همخوان)
میدیا فرج نژاد (سرپرست گروه و نوازنده تار)
همنوازان پژواک:
رحمت حامدی (دمام)
فرزاد صابری (ضرب زورخانه)
آریا فرج نژاد (بندیر)
شایان ریاحی (کنگا، کاخون)
افشین بابایی (کوزه، دایره)
گروه سواران:
شروین مهاجر (کمانچه)
رابعه زند (قانون)
کامران منتظری (تمبک)
زکریا یوسفی (دف)
سحر محمدی (همخوان)
میدیا فرج نژاد (سرپرست گروه و نوازنده تار)
همنوازان پژواک:
رحمت حامدی (دمام)
فرزاد صابری (ضرب زورخانه)
آریا فرج نژاد (بندیر)
شایان ریاحی (کنگا، کاخون)
افشین بابایی (کوزه، دایره)
آهنگ ها
-
عنوانزمان
-
7:47غزل در نزد من هر چند جان شعر ایرانی ست تغزل در چنین ایام اما راوی ما نیست تغزل لهجه ی عشق است و با هر گویشی گویاست بدا در میهنم اینک صدای عشق جاری نیست ندیدی یا نه، در تصویر ها دیدی مباد اما ببینی او که روزی هم خروش ات بود حالا نیست ببینی روبرویت ایستاده با نگاهی گنگ و در پشت نقابش هیچ ازآن ایام پیدا نیست و تو شک کرده ای بر دیده ات در خویش می گویی زبانم لال آیا اوست آیا هست آیا نیست مبادا یا نه، هر چه بادا باد فرقش چیست زمان شرمساری چشم ها وقتی که بینا نیست غزل می ماند و فصل تغزل می رسد حیفا نگاهی که برایش فرصت دیدار فردا نیست (محمدعلی بهمنی)
-
6:44اگر تو فارغی از حال دوستان یارا فراغت از تو میسر نمیشود ما را تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش بیان کند که چه بودست ناشکیبا را هنوز با همه دردم امید درمانست که آخری بود آخر شبان یلدا را نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی چو دل به عشق دهی دلبران یغما را (سعدی)
-
5:42نفسم را پر پرواز از توست به دماوند تو سوگند که گر بگشایند بند از بندم ببینند که آواز از توست همه اجزایم با مهر تو آمییخته است همه ذراتم با جان تو آمیخته با خون پاکم که در آن عشق تو می جوشد وبس تا تو آزاد بمانی به زمین ریخته باد (فریدون مشیری)
-
4:03عزیزم پاک کن از چهره اشکت را ز جا برخیز تو در من زنده ای من در تو ما هرگز نمی میریم من و تو با هزاران دگر این راه را دنبال می گیریم از آن ماست پیروزی از آن ماست فردا با همه شادی و بهروزی عزیزم کار دنیا رو به آبادی ست و هر لاله که از خون شهیدان می دمد امروز نوید روز آزادی ست (هوشنگ ابتهاج)
-
3:14نوازنده قانون: رابعه زند
-
4:19چند این شب و خاموشی وقت است که برخیزم وین آتش خندان را با صبح برانگیزم گر سوختنم باید افروختنم باید ای عشق بزن در من کز شعله نپرهیزم چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش وین سیل گدازان را از سینه فروریزم چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم چون خشم رخ افروزد در صاعقه آویزم (هوشنگ ابتهاج)
تصاویر
دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه
دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه
