آلبومی با صدای بیژن بیژنی
ویولون: خاچیک بابائیان، علی رحیمیان، علی جعفری پویان، میثم مروستی، ویولا: سیاوش ظهیرالدینی، لعیا اعتمادی، ویلنسل: کریم قربانی، کنترباس: علیرضا خورشیدفر، پیانو: آندره آرزومانیان، فلوت: ناصر رحیمی، آکاردئون: فیروز ویسانلو، سنتور: آذر هاشمی، کمانچه: سینا جهانآبادی، نی: پاشا هنجنی، سه تار: انوش جهانشاهی، عود: افشین علوی، یعقوب نوروزی، تنبک و دف: کورش بزرگپور
ویولون: خاچیک بابائیان، علی رحیمیان، علی جعفری پویان، میثم مروستی، ویولا: سیاوش ظهیرالدینی، لعیا اعتمادی، ویلنسل: کریم قربانی، کنترباس: علیرضا خورشیدفر، پیانو: آندره آرزومانیان، فلوت: ناصر رحیمی، آکاردئون: فیروز ویسانلو، سنتور: آذر هاشمی، کمانچه: سینا جهانآبادی، نی: پاشا هنجنی، سه تار: انوش جهانشاهی، عود: افشین علوی، یعقوب نوروزی، تنبک و دف: کورش بزرگپور
آهنگ ها
-
عنوانزمان
-
6:57ای یار بیقرارم تا کی ز در در آیی چشمی به کوچه دارم چشمی به در کجایی جان بیقرار و خسته تن خسته و شکسته دل منتظر نشسته تا باز کی برآیی تا باز بر نشینی کی بر رواق چشمم تا باز کی بیایی آغوش برگشایی تا جان به عشق دادم دل بر تو برگشادم کی میرسی به دادم ای داد از جدایی تا عاشقی ست کارم دست از تو بر ندارم ای یار بیقرارم کی جلوه می نمایی تا نیستی غمینم در دستت کمینم ای یار من همینم با من نگو چرایی باز آ و جان من باش تاب و توان من باش امشب از آن من باش تا صبح روشنایی امیر حسین سعیدی
-
8:21دوباره میسازمت وطن! اگر چه با خشت جان خویش ستون به سقف تو می زنم، اگر چه با استخوان خویش دوباره می بویم از تو گُل، به میل نسل جوان تو دوباره می شویم از تو خون، به سیل اشک روان خویش دوباره، یک روز آشنا، سیاهی از خانه میرود به شعر خود رنگ می زنم، ز آبی آسمان خویش حدیث حب الوطن ز شوق بدان روش ساز می کنم که جان شود هر کلام دل، چو برگشایم دهان خویش دوباره می بخشی ام توان، اگر چه شعرم به خون نشست دوباره می سازمت به جان، اگر چه بیش از توان خویش سیمین بهبهانی
-
4:24دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست در من طلوع آبی آن چشم روشن یاد آور صبح خیال انگیز دریاست گل کرده باغی از ستاره در نگاهت آنک چراغانی که در چشم تو برپاست بیهوده می کوشی که راز عاشقی را از من بپوشانی که در چشم تو پیداست ما هر دوان خاموش خاموشیم، اما چشمان ما را در خموشی گفتگوهاست حسین منزوی
-
7:18من اینجا ریشه در خاکم. من اینجا عاشق این خاکِ از آلودگی پاکم. من اینجا تا نفس باقیست میمانم. من از اینجا چه میخواهم، نمیدانم! امید روشنایی گرچه در این تیره گیها نیست، من اینجا باز در این دشتِ خشکِ تشنه میرانم. من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دستِ تهی گُل بر میافشانم. من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید. سرود فتح میخوانم، و میدانم تو روزی باز خواهی گشت! فریدون مشیری


کاربر مهمان
کاربر مهمان