موسیقی دستگاهی
آهنگ ها
-
عنوانزمان
-
8:37به پایت سر نهادم تا سر و سامان من باشی به راهت جان فدا کردم مگر جانان من باشی به سوز من نمی سازی که با من همنوا گردی ز دردم نیستی و تا درمان من باشی به دریای محبت پا نهادم بر سر هستی بدین سودا که دریای من و طوفان من باشی درین وادی که با من سایه ی من سر گردان دارد چه سازم تا دلیل روح سرگردان من باشی به دریای محبت پا نهادم بر سر هستی بدین سودا که دریای من و طوفان من باشی مرا شد طاق ابروی تو محراب دعا زان رو که همچون اشک بالای صف مژگان من باشی به پایت سر نهادم تا سر و سامان من باشی به راهت جان فدا کردم مگر جانان من باشی
-
8:05چرا با دل من صفایی ندارد مگر درد امشب دوایی ندارد نگیرد دل عارفان نقش هستی زمین حرم بوریایی ندارد که را می توان شیشه ی دل شکستن کدامین بت آن جا خدایی ندارد سفر می کنی در رکاب جنون کن خرد در سفر دست و پایی ندارد
-
7:54اشکم ولی به پای عزیزان چکیده ام خارم ولی به سایه ی گل آرمیده ام با یاد رنگ و بوی تو ای نوبهار عشق همچون بنفشه سر به گریبان کشیده ام چون خاک در هوای تو از پا فتاده ام ! چون اشک در قفای تو با سر دویده ام موی سپید را فلکم رایگان نداد ! این رشته را به نقد جوانی خریده ام از جام عافیت می نابی نخورده ام وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده ام من جلوه ی شباب ندیدم به عمر خویش از دیگران حدیث جوانی شنیده ام ای سرو پای بسته به آزادگی مناز آزاده من که از همه عالم بریده ام ! گر می گریزم از نظر مردمان رهی عیبم مکن که آهوی مردم ندیده ام !
-
4:34رفت عمرم در سر سودای دل وز غم دل نیستم پروای دل دل به قصد جان من برخاسته من نشسته تا چه باشد رای دل گرد او گردم که دل ماوای اوست کو رسد فریادم از غوغای دل آن جهان یک تابش از خورشید جان این جهان یک قطره از دریای دل گرد او گردم که دل ماوای اوست کو رسد فریادم از غوغای دل خواب را بر چشم خود کردم حرام تا ببینم صبحدم سیمای دل لب ببند زیرا به گردون می رسد بی زبان هیهای دل هیهای دل مولوی
-
5:53شعله ی آتش عشقم ، منگر بر رخ زردم همه اشکم همه آهم همه سوزم همه دردم چون سبویی که شکسته ست و رخ چشمه نبیند کو امیدی که دگرباره هم آغوش تو گردم ؟ لاله ی صبح بهارم که درین دامن صحرا آتش داغ گلی شعله کشد از دم سردم جلوه ی صبح جوانی به همه عمر ندیدم با خزان زاده ام آری گل زردم گل زردم شفیعی کدکنی
-
9:13خوش آن که از دو جهان گوشه س غمی دارد همیشه سر به گریبان ماتمی دارد تو مرد صحبت دل نیستی ، چه می دانی که سر به جیب کشیدن چه عالمی دارد لب پیاله نمی آید از نشاط به هم زمین میکده خوش خاک بی غمی دارد تو محو عالم فکر خودی ، نمی دانی که فکر صائب ما نیز عالمی دارد
-
5:02کجا باشد بی تو فردایی من و این شب های دریایی نه آوایی در شب ساحل نه ابری تا گریدم بر دل دلی دارم بی تو سرگردان در او باشد آتشی پنهان چو از این آتش دل بود خندان که به کار او مانده ام حیران کجا باشد بی تو فردایی من و این شب های دریایی نه آوایی در شب ساحل که آهنگی خواهدم از دل ز داغ این آشنایی ها این جدایی ها بنگر که به جان شعله ها دارم که تو را به جهان آشنا دارم من تو را دارم یار ز گریه چشمم چو دریا شد کسی در من بی تو تنها شد نه آوایی در شب ساحل در این غربت مانده ام با دل تو در جانم قصه ها خواندی چو قصه در یاد من ماندی غم عشقت را در صدا دارم ز تو هر شب این ناله ها دارم تو می دانی ماجرای من تو می دانی ای خدای من تو پاکی چون خصلت دریا تو می دانی غربت دل را کجا باشد بی تو فردایی من و این شب های دریایی نه آوایی در شب ساحل که آهنگی خواندم از دل اکبر آزاد
-
8:46نمی دونم دلم دیوونه ی کیست کجا می گردد و در خونه ی کیست نمی دونم دل سرگشته ی ما اسیر نرگس مستونه ی کیست یکی درد و یکی درمون پسندد یکی وصل و یکی هجرون پسندد مو از درمون و درد و وصل و هجرون پسندم آن چه را جانون پسندند نگارینا دل و جانم ته دانی همه پیدا و پنهانم ته دانی نمی دونم که این درد از که دیرم همی دونم که درمانم ته دانی غم عشقت بیابون پرورم کرد هوای بخت بی بال و پرم کرد به ما گفتی صبوری کن صبوری صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد دلم بی وصل تو شادی مبیناد به غیر از محنت آزادی مبیناد خراب آباد دل بی مقدم ته الهی هرگز آبادی مبیناد نمی دونم دلم دیوونه ی کیست کجا می گردد و در خونه ی کیست نمی دونم دل سرگشته ی مو اسیر نرگس مستونه ی کیست باباطاهر


کاربر مهمان