قطعات باکلام و بی کلام در فضای موسیقی دستگاهی
آهنگ ها
-
عنوانزمان
-
6:34تا کی ای جان اثر وصل تو نتوان دیدن که ندارد دل من طاقت هجران دیدن بر سر کوی تو گر خوی تو این خواهد بود دل نهادم به جفاهای فراوان دیدن عقل بی خویشتن از عشق تو دیدن تا چند خویشتن بی دل و دل بی سر و سامان دیدن هر شبم زلف سیاه تو نمایند به خواب تا چه آید به من از خواب پریشان دیدن با وجود رخ و بالای تو کوته نظریست در گلستان شدن و سرو خرامان دیدن سعدی
-
6:35بی کلام تصنیف
-
12:17همچو نی می نالم از سودای دل آتشی در سینه دارم جای دل من که با هرداغ پیدا ساختم سوختم ، از داغ ناپیدای دل همچو با جمع یک نفس آرام نیست بس که طوفان زا بود دریای دل ما ز رسوایی بلندآوازه ایم دل مگر از من گریزد وای من غم اگر از دل گریزد وای دل در میان اشک نامیدی رهی خندم از امیدواری های دل رهی معیری
-
3:34روز طرب است و سال شادی کامروز به کوی ما فتادی تاریکی غم تمام برخاست چون شمع در این میان نهادی اندیشه و غم چه پای دارد با آن قدح وفا که دادی ای باده تو از کدام مشکی وی مه به کدام ماه زادی و آن عقل که کدخدای غم بود از ما ستدی به اوستادی شاباش که پای غم ببستی صد گونه در طرب گشادی مولوی
-
3:34بی کلام تصنیف
-
4:02دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر کز آتش درونم دود از کفن برآید بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان هر جا که نام حافظ در انجمن برآید حافظ
-
4:02بی کلام تصنیف
-
3:04بارها گفته ام و بار دگر می گویم که من دلشده این ره نه به خود می پویم من اگر خارم و گر گل چمن آرایی هست که از آن دست که او می کشدم ، می رویم دوستان عیب من بی دل حیران مکنید گوهری دارم و صاحب نظری می جویم خنده و گریه ی عشاق ز جایی دگر است می سرایم به شب و وقت سحر می مویم حافظ
-
3:04بی کلام تصنیف
-
3:28امروز مرا در دل جز یار نمی گنجد وز یار چنان پر شد کاغیار نمی گنجد در چشم پر آب من جز دوست نمی آید در جان خراب من جز یار نمی گنجد رو بر در او سرمست ، از عشق رخش ، زیراک در بزم وصال او هشیار نمی گنجد چون پرده براندازد عالم به سر اندازد جایی که یقین آید پندار نمی گنجد جانم در دل می زد گفتم که برو این دم با یار درین جلوه دیار نمی گنجد عراقی
-
3:28بی کلام تصنیف
-
3:38
-
1:24
-
6:02امروز مها خویش ز بیگانه ندانیم مستیم بدان حد که ره خانه ندانیم در قافله ی عشق تو از عقل برستیم جز حالت شوریده ی دیوانه ندانیم در باغ به جز عکس رخ دوست نبینیم وز شاخ به جز حالت مستانه ندانیم گفتند در این دام یکی دانه نهاده ست در دام چنانیم که ما دانه ندانیم امروز از این نکته و افسانه مخوانید کافسون نپذیرد دل و افسانه ندانیم مولوی
-
6:02بی کلام تصنیف
تصاویر
دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه
دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه
