دکلمه ی اشعار با صدای شاعر و همراهی ارکستر
آهنگ ها
-
عنوانزمان
-
3:11توی پستوی خانه ی پدری روز و شب خیمه ی عزا برپاست تا که وارد شوی همان دم در، پرچم کل یوم عاشوراست دور تا دور از سیاهه پر است هر سیاهه حکایتی دارد گاهی اوقات کنج این پستو، مادرم مثل ابر می بارید این یکی پرچم ابوالفضل است پای این دل زیاد سوخته است اشک ها ریخته است تا حیاط تیرها را به مشک دوخته است این سیاهه به نام فاطمه است فاطمه داغ بر دل تاریخ وقت نصبش پدر به ما می گفت نکند این کتیبه را با میخ هرمحرم برای این هیات پرچم و بیرق جدید رسید گل مجلس ولی از اول هم این یکی بود یا حسین شهید چند تا قاب عکس از شهدا آخر خیمه روی دیوار است حاج قاسم هنوز سینه زن و کاظمی همچنان میاندار است رزق هیات محرم هرسال شکر رو به زیادتر شدن است ما فقط نوکریم و دیگر هیچ هرچه هست از کرامت حسن است توی پستوی خانه مان هرسال چند شب مانده به محرم ها سر این که کجاست قسمت شان درددل می کنند پرچم ها به ندای درون پرچم ها قول دادم دوباره گوش کنم می روم طبق رسم هرساله کوچه مان را سیاه پوش کنم محمدحسین ملکیان
-
2:59یاد آن روزهای خوب به خیر داشتم از دل خودم خبری هرگز از یاد من نخواهد رفت خاطرات محله ی خانه ی پدری تکیه ای داشت با صفا و پرشور روضه خوانش شریف و نورانی می گرفتیم پای منبر او حاجت خویش را به آسانی در و دیوار گریه می کردند لحظه های لهوف خوانی او آرزو داشتم جوانی من باشد آیینه ی جوانی او هرزمان صحبت عطش می شد لب نمی زد به آب در روضه دل ما را عجیب می سوزاند یاد طفل رباب در روضه مثل جامانده ها قرار نداشت بی قرار وصال دلبر بود هشت سال تمام در جبهه روضه هایش شهیدپرور بود نوحه خوان حرم نرفته ی ما حسرت کربلا نصیبش بود پدرم را خدا بیامرزد عاشق روضه ی حبیبش بود کار ما وقت روضه ی گودال غبطه خوردن به حال اشکش بود یک ریال از حسینیه نگرفت ثروتش دستمال اشکی بود خاطرم هست ظهر عاشورا تشنه لب بود از نفس افتاد آخر روضه حضرت زهرا مزد یک عمر خواندنش را داد وحید قاسمی
-
3:07سالیانی ست انس دارم با هیات باصفای کودکیم در همین خانه ای که یادم هست بهترین روزهای کودکیم می گرفتم همین که قندان را در دل چای قند حل می شد طعم وصلش میان این مجلس طعم احلی من العسل می شد پدرم یک رفیق داشت که او دیده داغ فراق فرزندش نوجوانش که پرکشید ندید یک نفر نیز طرح لبخندش می رسیدیم تا به شام ششم اشک می ریخت خون جگر می شد روضه خوان دم که می گرفت آن دم های هایش بلندتر می شد کمرش را شکسته بود انگار روضه ی قاسم و غم پسرش لحظه ای قاسم سلیمانی وسط روضه رد شد از نظرش هرزمان بحث خرج هیات بود زود با روی باز می آمد پیش از آنی که خواهشی بکنند خود او پیشواز می آمد بعد روضه به وقت داغی چای با خودش گرم گفتگو می شد دم در هم خودش غذا می داد بانی شام هیات او می شد بی ریا و بدون منت بود خرج هایش شب ششم هرسال در غذایش همیشه محسوس باست عطر اخلاص و طعم نان حلال گفته بود آنچه در بساط من است خرج این روضه ها شود خوش تر از همین روضه آبروداری از همین سفره های سرتاسر عارفه دهقانی
-
2:54دور تا دور دیگ می سوزند دور شمعند مثل پروانه اوج سینه زنی نخواهد شد مثل گرمای آشپزخانه زودتر از همه می آیند و دیرتر می روند از بقیه استراحت نمی کنند اصلا خسته تر می شوند از بقیه رزق شان است این که در هیات پا به پای اجاق گریه کنند وقت دلواپسی نشد جایی مثل این روضه های دنج شمال قد کشیدند پای این پرچم قد کشیدند چون برنج شمال روز هفتم که جمعیت غوغاست به غذا باید اعتماد کنند یک نفر گفت کم نمی آید گفت اصلا خدا زیاد کند گرچه سخت است کارشان اما خم به ابرویشان خواهی دید چون سیاهی دیگ می شویند پس سیه روی شان نخواهی دید ناگهان آشپز شنید زدند تیر بر کوثر امام حسین گفت طفلم فدای حنجر تو ای علی اصغر امام حسین اعتقادات کشورم این است روضه ات چاره ی گرفتار است دانه دانه برنج روضه ی تو حکم دارو برای بیمار است عالمان نیز در گرفتاری چشم شان بر علی اصغر توست برکت انقلاب مدیون روضه های شهیدپرور توست حسین حسین حسین حسین حسین جان حامد خاکی
-
2:58هیاتی ها کمی نفس بکشید در هوا بوی سیب می آید دارد از چایخانه ی هیات یک صدای عجیب می آید ماه هم روضه خوان شده است انگار روضه اش را ستاره می شنود پیرمردی که چای می ریزد این صدا را دوباره می شنود در گوشی دوباره می گوید استکانی به استکان دگر مرده آن روضه خوان سال پیش آمد امسال روضه خوان دگر یاد کردن استکان ها از آن که یک بار توی روضه گریه کرد شکست یاد آن پیر که قرار شده است عکس او را به روضه قاب کنیم انقلابش به جمع ما آموخت با همین روضه انقلاب کنیم آتش زیر این سماورها هیچ جا جز به جان نمی افتد چای این روضه سر هم بشود هیچ وقت از دهان نمی افتد هرکسی جان گرفت در هیات آتش روضه ها به او جان داد گفتم آتش و یاد من آمد آتشی هم به خیمه ها افتاد شعله بود و لباس دخترکان سوخت در بین قحط آب چرا آه آتش زدی و سوزاندی دامن حضرت رباب چرا پیمان طالبی
-
3:00باز هم مثل هرشب جمعه غسل با نیت زیارت کرد ساعتی قبل مغرب از خانه با وضو رفت و عزم هیات کرد پیرمردی که در ازای بهشت ندهد این مقام والا را سال ها جفت کرده در هیات کفش سینه زنان آقا را ده ی اول محرم ها دیدنی بود حال و احوالش کفش هایی که گاه خاکی بود پاک می کرد با پر شالش با خودش داشت بین پارچه ای تربت قبر شاه عطشان را گفت با من به خاک بسپارید گرد نعلین سوگواران را از رفیقان او شنیدم که در میان دعا و آمین ها بی ریا هشت سال در جبهه واکس می زد به خاک پوتین ها طعم پابوسی امام رضا بر لبانش همیشه شیرین بود کفش داری صحن گوهرشاد آرزوی قدیمیش این بود او یقین داشت هرزمان حرف از مشک و سقا و علقمه باشد یکی از کفش های جفت شده کفش مهدی به فاطمه باشد شب دوم رسید و چون هربار کفش ها پشت در مرتب شد روضه خوان گفت زانوی سقا آمد و خاک پای زینب شد محمد بیابانی
-
3:02مثل هرسال باز می بینم دم در خانه پرچم غم را خوب می آورد به خاطر من یاد وقتی که بچه بودم را پدرم گفت قبل از این روضه زندگی غیر از اضطراب نبود این همه شور این همه هیات به خدا قبل از انقلاب نبود کودکی بودم و به قد خودم مادرم چادر سیاهی دوخت ادب مجلس محرم را از همان روزها به من آموخت وقت روضخ چنان زنان قدری چادرم را جلو می آوردم گاه حتی شبیه مادر خود بی صدا گریه نیز می کردم گاهی از خستگی بازی ها وسط روضه خواب می رفتم یا به دنبال گریه کن ها با ظرف اسپند و آب می رفتم در حیاط حسینیه یک بار می دویدم که پای من سر خورد پدرم از میان سینه زنان زود آمد مرا به سینه فشرد گفت چیزی نبود گریه نکن پدرت هست پیش تو آری هرچه باشد عزیز من تو هنوز گوشواره به گوش خود داری طعنه و ناسزا که نشنیدی روسری از سرت کسی نکشید گرچه پای تو زخم شد اما صورتت رنگ تازیانه ندید من ندانستم آن زمان که پدر از چه رو این چنین سخن می گفت حال اما درست فهمیدم شرح یک روضه را به من گفت مهدیه همتی آهویی
تصاویر
دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه
دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه
