موسیقی دستگاهی
نوازنده ی سه تار و غریبانه : امیرحسین سام
نوازنده ی تنبک : امیرعلی سام
نوازنده ی عود : شهرام غلامی
نوازنده ی کمانچه و کمانچه آلتو : شروین مهاجر
در این آلبوم از حضور گروه کر هم استفاده شده است
نوازنده ی سه تار و غریبانه : امیرحسین سام
نوازنده ی تنبک : امیرعلی سام
نوازنده ی عود : شهرام غلامی
نوازنده ی کمانچه و کمانچه آلتو : شروین مهاجر
در این آلبوم از حضور گروه کر هم استفاده شده است
آهنگ ها
-
عنوانزمان
-
4:54به کجا می روی ای تازه تر از صبح بهاران باش تا با تو بهار آید و صبح آید و باران به لب چشمه نشستی که گل چهره بشویی چشمه در چشم تو خود شست و روان شد همه گویی باش تا با تو شراب آید و شهد و آید و شادی شهد الله که در شهر به گیتی تو گشادی هله اندوه سر آمد بزن آن ساز طرب را هله خورشید بر آمد بشکن طالع شب را دگر آن باده چه نوشم نه ملولم ، نه خمارم دگر آن ژنده چه پوشم نه خزانم که بهارم عبدالکریم سروش
-
1:58تکنواز غریبانه : امیرحسین سام همه را سحر بخواند و من خواب ندارم این همه عشق ز افسونی جادوی تو بیند در دل دیده غزل های چنان آب روان را تو بخوان کین همه از چشم سخن گوی تو بیند درد دوری تو از حد صبوری به در آمد حل این درد نهان سوز به داروی تو بیند امیرحسین سام
-
3:37برف نو برف نو سلام بنشین خوش نشسته ای بر بام پاکی آوردی ای امید سپید همه آلودگی ست این ایام راه شومی ست می زند مطرب تلخ واری ست می چکد در چاه اشک واری ست می کشد لبخند ننگ عاری ست می تراشد ماه مرغ شادی به دام گاه آمد به زمانی که برگسیخته دام ره به هموار جای دشت افتاد ای دریغا که برنیاید گام کام ما حاصل آن زمان آمد که طمع برگرفته ایم از کام خام سوزیم الغرض بدرود تو فرود آی برف تازه ، سلام احمد شاملو
-
3:51هان ای باد صبح تو که از همه گل ها خبر داری چه خبر به من از یار من آری تو که از شب مویش گذر کردی تو که بر گل رویش نظر کردی تو که آوری اندوه او چه خبر به من از سوی او چشم دل به در تا بار دگر آیدم از او خبر هان ای نوبهار خبری به من از یار من باز آر آیا بردی از یادم هان ای نامه رسان برسان به یارم سلامم که نپرسد هیچ از حال من خبری از دل تنگم بگیر که به دام تو فتاده اسیر بوی بهار آمد یادم از یار آمد احمد شاملو
-
5:40می دانم که می آیی ، چه غم دارم ز تنهایی می باری چو ابر بهار ، می شوری از دل غبار می تابی چون آفتاب ، می ربایی از دیده خواب می رسد با بانگ صبح از سوی او آن نسیم جانفزای کوی او گر دل من بی قراری می کند این بهار است و بهاری می کند شب هجران ، شبت کوتاه رسد صبح امید از راه
-
4:44
-
4:16شهر خاموش ما آن روح بهارانت کو شور و شیدایی انبوه هزارانت کو می خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان نکهت صبح دم و بوی بهارانت کو سوت و کور است شب و می کده ها خاموشند نعره و عربده ی باده گسارانت کو چهره ها درهم و دل ها همه بیگانه ز هم روز پیوند و صفای و دل یارانت کو شهر خاموش من آن روح بهارانت کو شور و شیدایی اندوه هزارانت کو محمدرضا شفیعی کدکنی


کاربر مهمان
کاربر مهمان