تصنیف در فضای موسیقی دستگاهی
تک نواز سه تار ، ویولون و کمانچه : مجتبی میرزاده
تک نواز سه تار ، ویولون و کمانچه : مجتبی میرزاده
آهنگ ها
-
عنوانزمان
-
6:52می گریزم می گریزم اشک حسرت از چه ریزم برو برو کز دامت جستم گشوده بال از بامت جستم یاد از تو دگر نکنم سوی تو نظر نکنم تو را رها کردم با دگران گذشتم از تو چون رهگذران رفتم کز تو دگر دیوانه شوم بهر شمع دگر پروانه شوم مهری دیگر با تو ندارم در کوی تو پا نگذارم بگذر از من کز تو گذشتم از دل تا کی ناله بر آرم نازک طبعی ، چو برگ گل بودم به دستت افتادم پرپر گشتم اشکی بودم درون بحر غم چو قطره ی باران گوهر گشتم به حال خود بگذارم به دست غم بسپارم که بی تو تنها بروم برو برو تنها بروم می گریزم می گریزم اشک حسرت از چه ریزم برو برو کز دامت جستم گشوده بال از بامت جستم یاد از تو دگر نکنم نکنم سوی تو نظر نکنم نکنم تو را رها کردم با دگران گذشتم از تو چون رهگذران
-
9:19یارب دیگر طاقتم طی شد یا بسوزانم یا نجاتم ده عاشق عاشق گشته ام یارب یا بکش دیگر ، یا حیاتم ده من کجا او کجا نه او خبر ز من دارد نه من نشان از او دارم او جدا من جدا به سینه سوز غم دارم ز دیده اشک خون بارم یارب دیگر طاقتم طی شد یا بسوزانم ، یا نجاتم ده عاشق عاشق گشته ام یارب یا بکش دیگر ، یا حیاتم ده روز و شب نصیب من آه آتشین بود صبح و شام عاشقان وای اگر چنین بود من آتشی ز سوز دل به سینه دارم چه همدمی ببین نشسته در کنارم مکن فغان ای دل در این جهان ای دل دوای دردم گر پیدا شود که عاشق از هجران رسوا شود حکایتی اگر ازین زمانه گفتم به یاد آن گذشته این ترانه گفتم
-
8:47نباشم گر در این محفل چه غم دیوانه ای کم تر خوش آن روزی ز خاطرها روم افسانه ای کم تر تو ای سقف کبود آسمان ، بر سر خرابم شو پرستویی نهان در تیرکوب خانه ای کم تر در کنار آشنایان در میان بی وفایان گر من بی دل نباشم شمع هر محفل نباشم عاشقی دیوانه کم تر ناله ای مستانه کم تر آتشی گر برفروزم گوشه ی کاشانه ی من نیمه شب از غم بسوزد جسم چون پروانه ی من مست و مدهوشی سحرگه بر در میخانه کم تر از من بگذر که این مجنون پی لیلا گرفته دل از کف داده ای اکنون ره صحرا گرفته شعله ور ای عشق رسوا آمدی تا من بسوزم آمدی با این همه غم ، تا چنین آید به روزم گر سراید سوز و سازم ، این همه شوق و نیازم شکوه ای کم ، ناله ای کم ، قصه ی بی انتهایی با دو صد افسانه کم تر در کنار آشنایان در میان بی وفایان گر من بی دل نباشم ، شمع هر محفل نباشم عاشقی دیوانه کم تر ناله ای مستانه کم تر آتشی گر برفروزم گوشه ی کاشانه ی من نیمه شب از غم بسوزد جسم چون پروانه ی من مست و مدهوشی سحرگه بر در میخانه کم تر
-
7:58عشوه از حد می برد چشم تو ای سرچشمه ی عشق و جوانی فتنه برپا می کند ناز تو ای خو کرده با نامهربانی گه چو دریا پر ز رازی گه چو دشتی سینه بازی گه چو آتش گرم مهری گه چنان گل غرق نازی چون خم بی باده گر بی جوش و تابی چون شراب کهنه گه پرالتهابی جای آن سنگ صبور ای قصه گو با من بگو تا به تنهایی کنم با او زمانی گفت و گو تا شود صبرش دوام و بشکند در پای من سنگ از آن نامهربان شد ، مهربان تر وای من عشوه از حد می برد چشم تو ای سرچشمه ی عشق و جوانی فته برپا می کند ناز تو ای خوکرده با نامهربانی آخر ای زیبای من افسون گری اندازه دارد هرزمان بینم تو را ، چشمت فریبی تازه دارد من از آن روزی که بستم با تو پیوند محبت با تو گل بویی ندیدم از تو لبخند محبت سوختم پروانه سان از داغ این زود آشنایی ساختم اما نکردم شکوه از درد جدایی


کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان