مجموعه تصنیف ساخته ی نبیل یوسف شریداوی
داوود آزاد: تنبور و عود
جاوید ابراهیم پور: نی
امین حیدری: عود
سید محمد جعفر قاضی عسگر: تنبک
محمد یوسف شریداوی: دف و کوبه ای
داوود آزاد: تنبور و عود
جاوید ابراهیم پور: نی
امین حیدری: عود
سید محمد جعفر قاضی عسگر: تنبک
محمد یوسف شریداوی: دف و کوبه ای
آهنگ ها
-
عنوانزمان
-
8:22به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزم وگر از من طلبی جان نستیزم نستیزم چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی چه خوش آن جا که نشستی چه خوش آن باده ی جان را قدحی دارم بر کف به خدا تا تو نیایی هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم سحرم روی چو ماهت شب من زلف سیاهت به خدا بی رخ و زلفت نه بخوابم نه بخیزم چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی چه خوش آن جا که نشستی چه خوش آن باده ی جان را تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جانی چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی چه خوش آن جا که نشستی چه خوش آن باده ی جان را ز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم نه نهانم نه بدیدم چه کنم کون و مکان را نفسی یار شرابم نفسی آتش و آبم چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزم وگر از من طلبی جان نستیزم نستیزم (مولوی)
-
6:12ای نیست بر هستی بزن بر عیش سرمستی بزن دل بر دل مستی بزن دستی بزن دستی بزن آن سو مرو این سو بیا ای دلبر خندان من ای عقل عقل عقل من ای جان جان جان من تو همچو آتش سرکشی من همچون خاکم مفرشی در من زدی تو آتشی خوش خوش خوشی خوش خوش خوشی ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدی گاهی ز غم مجنون شدی گاهی ز محنت خون شدی یک لحظه هستم میکنی یک لحظه پستم میکنی یک لحظه مستم میکنی خونخوارهای خمارهای آن سو مرو این سو بیا ای دلبر خندان من ای عقل عقل عقل من ای جان جان جان من ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنی تا بوک رو این سو کنی باشد که با ما خو کنی من گرد ره را کاستم آفاق را آراستم وز جرم تو برخاستم باشد که با ما خو کنی من از عدم زادم تو را بر تخت بنهادم تو را آیینهای دادم تو را باشد که با ما خو کنی شرب مرا پیمانه شو وز خویشتن بیگانه شو با درد من همخانه شو باشد که با ما خو کنی (مولوی)
-
5:09از قوت مستیم ز هستیم خبر نیست مستم ز می عشق و چو من مست دگر نیست مستان می عشق درین بادیه رفتند من ماندم و از ماندن من نیز اثر نیست زین پیش دلی بود مرا عاشق و امروز جز بی خبریم از دل خود هیچ خبر نیست دانی که چه خواهم من دلسوخته از تو خواهم که نخواهم دگرم هیچ نظر نیست عطار چنان غرق جنون شد که دلش را یک دم دل دل نیست زمانی سر سر نیست
-
7:10زهی به عشق رسیدی ز عقل و هوش برونی ز عشق جامه دریدی به گاه سر به ربونی چه عشقی و چه جنونی برون ز خویش بجستم درون بدیدم و رستم چه میل و عشق شدستم به جست و جوی درونی چه عشقی و چه جنونی شکست کشتی صبرم هزار بار ز موجت سری برآر ز موجی که موج قلزم خونی چه عشقی و چه جنونی که خون بهینه شرابست دلم بهینه خرابست همین دو را تو فزون کن که از فزونه فزونی چه عشقی و چه جنونی چو از الست تو مستم چو در فنای تو هستم چو مُهر عشق شکستم چه غم خورم ز زبونی دلی ز من بربودی که دل نبود و تو بودی چه آتشی و چه دودی چه جادویی چه فسونی چه عشقی و چه جنونی ز خلق جمله گسستم که عشق دوست ببستم چو در فنا بنشستم رها شدم ز سکونی چه عشقی و چه جنونی تو کیمیای ظریف و تو رونق قَدَری تو تو دل ز سینه بری تو , تو امر کن فیکونی چه عشقی و چه جنونی برون ز دور زمانی , برون ز جا ومکانی تو این نه ای و نه آنی , نه پیش از این نه کنونی تو واحد و وحدی تو , یکی تو و تو یکی تو یکی بدان که تو اینی ,یکی بدان که تو آنی ای جانِ جانِ جانم تو جانِ جان ِ جانی بیرون ز جان جان چیست آنی و بیش از آنی (مولوی)
-
3:00تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی من همه در حکم توام تو همه در خون منی گر مه و خورشید شوم من کم از آنم که تویی زین همه خاموش کنم صبر و صبَر نوش کنم عذر گناهی که کنون گفت زبانم که تویی (مولوی)
-
2:45مستم ز خرابات ولی از می نه نقلم همه نقل است و حریفم شی نه ای عالمیان نشان ولیکن پی نه عالم همه در من است و من در وی نه (شاه نعمت الله ولی)
-
7:02عاشقا حلاجیان بین سر به سر بر دار مست میر مست و خواجه مست و یار مست اغیار مست السلام ای ساقیانا السلام ای مستیان السلام ای جانِ جانِ، جانِ جانِ جانِ جان باغبانا رعد مطرب ابر ساقی گشت و شد باغ مست و راغ مست و غنچه مست و خار مست آسمانا چند گردی گردش عنصر ببین آب مست و باد مست و خاک مست و نار مست السلام ای ساقیانا السلام ای مستیان السلام ای جان جان، جان جان جان جان حال صورت این چنین و حال معنی خود مپرس روح مست و عقل مست و خاک مست اسرار مست گر تو را کوبی رسد از رفتن مستان مرنج با چنان ساقی و مطرب کی رود هموار مست السلام ای ساقیانا السلام ای مستیان السلام ای جان جان، جان جان جان جان شمس تبریزی به دورت هیچ کس هشیار نیست کافر و مؤمن خراب و زاهد و خمار مست (مولوی)
-
6:36جهان جمله تویی تو در جهان نه همه عالم تویی تو در میان نه چه راه است این نه سر پیدا و نه پای ولیکن راه محو و کاروان نه جهان جمله تویی تو در جهان نه همه عالم تویی تو در میان نه چه راه است این نه سر پیدا و نه پای ولیکن راه محو و کاروان نه چه دریایی است این دریای پر موج همه در وی گم و از وی نشان نه جهان جمله تویی تو در جهان نه همه عالم تویی تو در میان نه به جان جمله مستان که مستم بسوزان هستیم گر بی تو هستم همه هستی چنین و آنچنان نه جهان جمله تویی تو در جهان نه همه عالم تویی تو در میان نه عجب کاری است کار سر معشوق جهان از وی پر و او در جهان نه همه دل پر ازو و دل درو محو نشسته در میان جان و جان نه عجب سری که یک یک ذره آن است چه میگویم همین است و همان نه دلی دارم درو صد عالم اسرار ولیکن شرح یک سر را زبان نه جهان جمله تویی تو در جهان نه همه عالم تویی تو در میان نه (عطار)
-
1:42با من بودی منت نمیدانستم یا من بودی منت نمیدانستم چون من شدم از میان ترا دانستم تا من بودی منت نمیدانستم (فیض کاشانی)
تصاویر
دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه
دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه
