آلبوم در فضای موسیقی دستگاهی
نوازنده ی تار و سه تار : محمدامین اکبرپور
نوازنده ی کمانچه : محمدباقر زینالی
نوازنده ی سنتور : یاشار مهاجری
نوازنده ی تار و سه تار : محمدامین اکبرپور
نوازنده ی کمانچه : محمدباقر زینالی
نوازنده ی سنتور : یاشار مهاجری
آهنگ ها
-
عنوانزمان
-
19:45شب فراق که داند که تا سحر چند است مگر کسی که به زندان عشق دربند است گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم کدام سرو به بالای دوست مانند است بیا که بر سر کویت بساط چهره ی ماست به جای خاک که در زیر پایت افکنده ست قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست به خاک پای تو وان هم عظیم سوگند است که با شکستن پیمان و برگرفتن دل هنوز دیده به دیدارت آرزومند است سعدی
-
6:44پیام من که رساند به یار مهرگسل که برشکستی و ما را هنوز پیوند است خیال روی تو بیخ امید بنشانده ست بلای عشق تو بنیاد صبر برکنده ست ز دست رفته نه تنها منم در این سودا چه دست ها که ز دست تو بر خداوند است ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است سعدی
-
6:38برای تو ای آشنا می سرایم که در همهمه می شناسی صدایم خوشم چون ز دارندگی های دنیا همین مانده شوق هوایت برایم چو باران شدم جاری از شانه هایت که دریا کنم همنوا با نوایت در این شور آغاز نیازم همه باز که سوی تو آیم من و شوق پرواز تو و پهنه ی راز بیا در گشایم به جز سبزی ناب سرشاخه هایت مدار ای مدار مدارا روایم به دریا و صحرا کران تا کران ها در این روشنایی گل خنده ات را صبا مست و شیدا برد تا به پایم به دشم خیالم تو تنها سواری که هستی بهانه برای بقایم همه تن دهانم که چون لاله خوانم سرود وفایم پس از این برآنم که از دل برانم به جز آشنایم شد آخر به سامان خیال پریشان که بخشت جوان شد مه غم زدایم امیر خاکسار
-
1:54
-
14:13به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس که به هر حلقه موییت گرفتاری هست هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم همه دانند که در صحبت گل خاری هست من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست سعدی
-
5:23ای خوشا به نغمه های عشق تو هم نفسی بر سکوت ساز دل ز دست تو زخمه بسی ز منت خبر نبود مگر ز وفا بخوان ، بفشان شکر باده از زلال بی زوال تو حاجت دل جلوه کن به قصد جان که شد ز کف طاقت دل بچشان می ام تو بیا پی ام که رها کنی ز شب دی ام تو به جمعی شمع و چنین ز شرر دل بی خبری همه کاهد از تن من تو چو مه نو جلوه گری ز کرم بیا به برم گشا در چشمه ی سحر و صفا که به همه جا در نظری بی سامان تو ام دل همه خون تا به جنون بر پیمان تو ام رسته ز هر چندی و چون رسدم دمی که چو شبنمی ز گل رخت بچشم دمی امیر خاکسار
-
7:57مطربی کز وی جهان شد پر طرب رسته ز آوازش خیالات عجب از نوایش مرغ دل پران شدی وز صدایش هوش جان حیران شدی چون برآمد روزگار و پیر شد باز جانش از عجز پشه گیر شد گشت آواز لطیف جان فزاش زشت و نزد کس نیرزیدی بلاش گفت عمر و مهلتم دادی بسی لطف ها کردی خدایا با خسی معصیت ورزیده ام هفتاد سال باز نگرفتی ز من روزی نوال چونک زد بسیار و گریان سر نهاد چنگ بالین کرد و بر گوری فتاد خواب بردش مرغ جانش از حبس رست چنگ و چنگی را رها کرد و بجست مولوی
-
7:40امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری دانی که رسیدن هنر گام زمان است تو رهرو دیرینه ی سرمنزل عشقی بنگر که ز خون تو به هرگام نشان است آبی که برآسود زمینش بخورد زود دریا شود آن رود که پیوسته روان است از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود گنجی است که اندر قدم راهروان است ه . ا . سایه
-
1:26
تصاویر
دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه
دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه
