آلبومی با آهنگسازی احمدرضا مویدمحسنی و صدای بهزاد
آهنگ ها
-
عنوانزمان
-
6:09نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست نوبت لطف و عطاست بحر صفا در صفاست دُرج عطا شد پدید غُرّه دریا رسید صبح سعادت دمید صبح چه نور خداست صورت و تصویر کیست؟ این شه و این میر کیست؟ این خرد پیر کیست؟ این همه روپوش هاست چاره روپوش ها هست چنین جوش ها چشمه این نوش ها در سر و چشم شماست هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست ما به فلک می رویم عزم تماشا که راست؟ ما ز فلک بوده ایم یار مَلَک بوده ایم باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست خود ز فلک برتریم وز مَلَک افزونتریم زین دو چرا نگذریم؟ منزل ما کبریاست مولوی
-
6:59زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا زهی ماه زهی ماه زهی باده همراه که جان را و جهان را بیاراست خدایا زهی شور زهی شور که انگیخته عالم زهی کار زهی بار که آن جاست خدایا فتادیم فتادیم بدان سان که نخیزیم ندانیم ندانیم چه غوغاست خدایا نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم چه بندست چه زنجیر که برپاست خدایا چه نقشیست چه نقشیست در این تابه دلها غریبست غریبست ز بالاست خدایا مولوی
-
4:52گل در بهاران میرسد، گل با بهاران میرسد باغ مرا بار دگر، خورشید و باران میرسد هان، همّتی، گامی دگر! آن سوی این کوه و کمر باغ شقایق میدمد، دشت شهیدان میرسد چون لاله گر کوته بوَد دستِ تمنّای وصال امّا، بُلندای نظر تا قلّهساران میرسد مرغ غریب عشق ما چندی به حسرت ناله زد اکنون غریوِ شیر او از بیشه زاران میرسد علی موسوی گرمارودی
-
4:57بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد نگار آمد نگار آمد نگار بردبارآمد صفا آمد صفا آمد که سنگ و ریگ روشن شد شفا آمد شفا آمد شفای هر نزار آمد حبیب آمد حبیب آمد به دلداری مشتاقان طبیب آمد طبیب آمد طبیب هوشیار آمد سماع آمد سماع آمد سماع بی صدا آمد وصال آمد وصال آمد وصال پایدار آمد بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد خوش و سرسبز شد عالم اوان لاله زار آمد ربیع آمد ربیع آمد ربیع بس بدیع آمد شقایق ها و ریحان ها و لاله خوش عذار آمد مولوی
-
6:54هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی برسد وصال دولت بکند خدا خدایی زکرم مزید آید دو هزار عید آید دو جهان مرید آید تو هنوز خود کجایی کرمت به خود کشاند به مراد دل رساند غم این و آن نماند بدهد صفا صفایی به مقام خاک بودی سفر نهان نمودی چو به آدمی رسیدی هله تا باین نپایی تو مسافری روان کن سفری بر آسمان کن تو بجنب پاره پاره که خدا دهد رهایی نفسی روی به مغرب نفسی روی به مشرق نفسی به عرش و کرسی که ز نور اولیایی بنگر به نور دیده که زند بر آسمانها به کسی که نور دادش بنمای آشنایی مولوی


کاربر مهمان
کاربر مهمان