مجموعه تصانیفی در فضای موسیقی دستگاهی
آهنگ ها
-
عنوانزمان
-
7:25چنان سرمست و حیرانم من امشب که خود را هم نمی دانم من امشب دلا زین سان که می یابی خرابم یقین می دان که زین سانم من امشب گهی شمع و گهی پروانه ام من گهی جانکاه جانانم من امشب گهی با ظلمت کفرم من امروز گهی با نور ایمانم من امشب همان آتش که در حلاج افتاد همان افتاده در جانم من امشب ز ذوق قول مطرب در صباحم من تو پنداری که رقصانم من امشب حلاج اشارت گو ، از خلق به دار آمد از تندی اسرارم حلاج زند دارم ز چشم من ادب امشب مداری که بس مجنون و حیرانم من امشب مولوی
-
5:43دلم می خواد که دلسوزم تو باشی چراغ و شمع و پی سوزم تو باشی دلم می خواد که در شب های مهتاب همون ماه دل افروزم تو باشی چنین با مهربانی خواندنت چیست بدین نامهربانی راندنت چیست دلم من تاب تنهایی نداره دل عاشق شکیبایی نداره نگاه چشم بیمارت چه خسته است کبوتر جان که بالت را شکسته است کجا شد حال پرواز بلندت سفید خوشگلم ، پایت که بسته است یکی درد و یکی درمان پسندد یکی وصل و یکی هجران پسندد من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آن چه را جانان پسندد دلم تنگ و دلم تنگ و دلم تنگ صبوری کو که چون دیوانه مردم بکوبم چون سبویش بر سر سنگ آلاله کوهسارانم تویی یار بنفشه جو کنارانم تویی یار آلاله کوهساران هفته ای بی بنفشه جوکناران هفته ای بی امید روزگارانم تویی یار باباطاهر
-
6:12گفتا تو از کجایی کاشفته می نمایی گفتم منم غریبی از شهر آشنایی گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری گفتم بر آستانت دارم سر گدایی گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی گفتم که خوش نوایی از باغ بی نوایی گفتا به دل ربایی ما را چگونه دیدی گفتم که خرمن گل در بزم دل ربایی گفتا به دل ربایی ما را چگونه دیدی گفتم که خرمن گل در بزم دل ربایی گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم گفتم به از ترنجی لیکن به دست نایی خواجوی کرمانی
-
6:22تو درخت روشنایی گل مهر برگ و بارت تو شمیم آشنایی همه شوق ها نثارت تو سرود ابر و باران و طراوت بهاران همه دشت انتظارت هله ای نسیم اشراق ترانه های قدسی بگشا به روی من پنجره ای ز باغ فردا که شنیدم از لب شهر نفس ستاره ها را دلم آشیان دریا شد و نغمه ی صبوحم گل و نکهت ستاره ، همه لحظه ها محراب نیایش محبت تو بمان که جمله هستی تو بمان که جمله هستی به صفای تو بماند ندهد به باغ ما گل سرود جویباران چو نگاه روشنت هست چه غم که برگ ها را چو نگاه روشنت هست چه غم که برگ ها را به سحرگاهان نشویند به روشنای باران به ستاره برگ ناهید نوشتم این غزل را که بر این رواق خاموش به یادگار ماند ز زبان سرخ آلاله شنیدم این ترانه که اگر جهان بر آب است محبت تو باقی ست همیشه جاودانه شفیعی کدکنی
-
5:28تا ما به کوی سر تو آرام گرفتیم تا ما به سر کوی تو آرام گرفتیم واندر صف دل سوختگان رام گرفتیم افسوس که چون لاله پر از خون جگر بود جامی که ز دست تو گل اندام گرفتیم از ساده دلی مشق وفاداری من شد درسی که ز بدعهدی ایام گرفتیم در آتش تیمار تو تا سوخته گشتیم در کنج خرابات می خام گرفتیم خال و کله تو صنما دانه و دام است ما در طلب دانه ره دام گرفتیم سنایی
-
7:05امشب سر آن دارم کز خانه برون تازم این خانه ی هستی را از بیخ براندازم دیوانه ام و داند دیوانه به خود خواند گو سلسله جنباند ، من عربده را بازم دلبسته ی سودایم این سلسله از پایم بردار که بگریزم ، بگذار که بگدازم من آینه ی ذاتم ، این زنگ طبیعت را کز آینه بزدایم ، این آینه بطرازم صفای اصفهانی
-
6:17سر کوه بلند آهوی خسته شکسته دست و پا غمگین ، نشسته شکسته دست و پا دردست ، اما نه چون درد دلش کز غم شکسته سر کوه بلند ابرست و باران زمین غرق گل و سبزه ی بهاران گل و سبزه ی بهاران خاک و خشت ست برای آنکه دور افتد ز یاران سر کوه بلند آمد عقابی نه هیچش ناله ای نه پیچ و تابی نشست و سر بسنگی هشت و جان داد غروبی بود و غمگین آفتابی سر کوه بلند از ابر و مهتاب گیاه و گل گهی بیدار و گه خواب اگر خوابند ، اگر بیدار گویند که هستی سایه ی ابرست دریاب مهدی اخوان ثالث


کاربر مهمان