بازخوانی ترانه های قدیمی ساخته ی همایون خرم
آهنگ ها
-
عنوانزمان
-
5:50با تو ای آشنا همچون گذشته ها عشق نهان در سینه ی من پا گرفته رنگی دگر در چشم من دنیا گرفته باز آمدی ای آشنا تا من ز شادی پر بگیرم آن شور و حال رفته را چون آمدی از سر بگیرم همچون گل آمدی ای نوبهارم پایان بخشیده ای بر انتظارم در مقدم تو چون ابر بهاری از شوق روی تو اشکی ببارم باز آمدی ای آشنا تا من ز شادی پر بگیرم آن شور و حال رفته را چون آمدی از سر بگیرم با تو ای آشنا همچون گذشته ها عشق نهان در سینه من پا گرفته رنگی دگر در چشم من دنیا گرفته دوباره گوئی صبا ز گلشن شکوفه آرد به کلبه من
-
5:38 باز آمدی ای آشنا تا من ز شادی پر بگیرم آن شور و حال رفته را چون آمدی از سر بگیرم همچون گل آمدی ای نوبهارم پایان بخشیده ای بر انتظارم در مقدم تو چون ابر بهاری از شوق روی تو اشکی ببارم باز آمدی ای آشنا تا من ز شادی پر بگیرم آن شور و حال رفته را چون آمدی از سر بگیرم با تو ای آشنا همچون گذشته ها عشق نهان در سینه من پا گرفته رنگی دگر در چشم من دنیا گرفته دوباره گوئی صبا ز گلشن شکوفه آرد به کلبه من باز آمدی ای آشنا تا من ز شادی پر بگیرم آن شور و حال رفته را چون آمدی از سر بگیرم
-
5:48اگر چه ناروا بسی دل مرا شکستهای ببین عزیزتر ز جان به شعر من نشستهای به شعر من نشستهای چنان که آرزو به دل به پای تو نشسته ام ز روی آرزو خجل که پای آرزو به گل ببین که دست ارزو به گردنت نمیرسد چو گرد ره اگر شود به دامنت نمیرسد نشستهای به شعر من چنان که سرو در کمند ز کوی ما مرو چنین مرو چنین بیا ببین ببین که داغ تو به شعر من نهاده می شود ز نام تو به شعر من مسیح زاده میشود نگاه کن نگاه کن که جان گرفته شعر من نگاه کن نگاه کن توان گرفته شعر من به بیت بیت خود تو را زبان گرفته شعر من
-
4:55شب هجران شد سپری به سر آمد بی خبری ز چه از من همچو پری تو جدا بودی تو کجا بودی تو شدی از دیده نهان من بیدل خسته ز جان نگران کز دیده نهان تو کرا بودی تو کجا بودی سخن از شبهای درازم به تو گوید نغمه ی سازم به سرم زن دست نوازش که بر افتد پرده ز رازم می سوزم می سازم تو صبح روشن بهاری منم چو شمع خلوت شب تبسمی کن و عیان شو که جان من رسیده بر لب منم آن چنگی که طرب زاید ز نوازش ها به خروش آید نغمه زنم که وقت طرب آمده این همه مهر تو ام عجب آمده در غم تو ام جان به لب آمده تو کجا بودی که شفا بودی
-
5:58کبوترم که بنگرم بامت را رها شوم چو بشنوم نامت را تو بینشان نشان من به هر جا گفتی تو خود مرا سرودهای غزلها گفتهای ز بی کران به تشنگان تویی دریا تر ز خود اگر رها شوم تویی پیدا تر مرا ببر به کودکی به مولیان رودکی ببرم به آن شهری که بود چو آیینه نباشد آنجا اثری ز رنج و کینه ای در شبانه ها ماه و پروینم چشم کبود تو درد و تسکینم افسانه خوان به گوشم ای شیرینم شاید بخوابم و خوابت را بینم غم سازم همه رازم به تو گفتم تو بهاری ز تو گفتم که شکفتم بیا ببین که چون چشمت بیمارم ستاره خفت و من هر شب بیدارم یا رب خدا یا رب
-
7:16به دامن شبها تا سحرم ستاره بارد از چشم ترم چون نقش رخت نمیشود دور از نظرم محو تو شدم چنان که از خود بیخبرم ز آه سوزانم بیخبری به خرمن جانم چون شرری ای آفت جان چه میکنی با دلشدگان از تو نبود نصیب ما جز اشک روان تو حال من میدانی بیا ای گل چرا ز خود میرانی مرا ای گل چرا تو از خاطر بردی یارم مگر چو اشک از چشمت افتادم من ناله کنم ز عشق تو چون مرغ سحر تو خنده زنی به ناله ام همچون گل تر از شکنجه ی غمها در فغان و آهم دل به عشق تو دادم این بود گناهم به تو غم دل را چرا نگویم ز تو علاج درد خود چرا نجویم چرا نگویم به چون تو یاری دردم را ز آتش عشقت چرا نسوزم به درد و داغ عاشقی چرا نسازم چرا نریزم به خاک راهت گردم را


کاربر مهمان