موسیقی دستگاهی
آهنگ ها
-
عنوانزمان
-
4:48درد عشقی کشیدهام که مپرس زهر هجری چشیدهام که مپرس گشتهام در جهان و آخر کار دلبری برگزیدهام که مپرس آن چنان در هوای خاک درش میرود آب دیدهام که مپرس من به گوش خود از دهانش دوش سخنانی شنیدهام که مپرس سوی من لب چه میگزی که مگوی لب لعلی گزیدهام که مپرس بی تو در کلبه گدایی خویش رنجهایی کشیدهام که مپرس همچو حافظ غریب در ره عشق به مقامی رسیدهام که مپرس
-
6:07ماییم و نوای بی نوایی بسم الله اگر حریف مایی جز در غم تو قدم نداریم غمدار توییم و غم نداریم زین پس من و تو و من تو زین پس یک دل به میان ما دو تن بس پرورده ی عشق شد سرشتم بی عشق مباد سرنوشتم از خون من هر آن چه هست برجای بستان و به عمر لیلی افزای
-
3:56الا ای طوطی گویای اسرار مبادا خالی ات شکر به منقار سخن سربسته گفتی با حریفان خدا را زین معما پرده بردار سرت سبز و دلت خوش باد جاوید که خوش نقشی نمودی از خط یار به روی ما زد از ساغر گلابی که خواب آلوده ایم ای بخت بیدار سکندر را نمی بخشند آبی به زور و زر میسر نیست این کار چه ره بود این که زد در پرده مطرب که می رقصند با هم مست و هشیار
-
4:16بار فراق دوستان بس که نشسته بر دلم می رود و نمی رود ناقه به زیر محملم ذکر تو از زبان من فکر تو از خیال من چون برود که رفته ای در رگ و در مفاصلم ای که مهار می کشی سرو گل و سبک مرو کز طرفی تو می کشی وز طرفی سلاسلم آخر قصد من تویی غایت جهد و آرزو تا نرسم ز دامنت ، دست امید نگسلم سنت عشق سعدیا ترک نمی دهی بلی کی ز دلم به در رود خون سرشته در گلم
-
3:21زان ازلی نور که پرورده ام در تو زیادت نظری کرده ام خوش بنگر در همه خورشیدوار تا بگذارند که افسرده اند سوی درختان نگر ای نوبهار کز دی دیوانه بپژمرده اند لب بگشا هیکل عیسی بخوان کز دم دجال جفا مرده اند بشکن امروز خمار همه کز می تو چاشنیی برده اند درده تریاق حیات ابد کاین همگان زهر فنا خورده اند همچو سحر پرده ی شب را بدر کاین همه محجوب دو صد پرده اند بس کن و خاموش مشو صد زبان چونک یکی گوش نیاورده اند
-
6:21این باغ روحانی ست این یا بزم یزدانی ست این سرمه ی سپاهانی ست این یا نور سبحانی ست این آن جان جان افزاست این یا جنت المأواست این ساقی خوب ماست این یا باده ی جانی است این خورشید رخشان می رسد مست و خرامان می رسد با گوی و چوگان می رسد سلطان میدانی ست این مست و پریشان توام موقوف فرمان توام اسحاق قربان توام این عید قربانی ست این ای مطرب داووددم آتش بزن در رخت غم بردار بانگ زیر و بم کاین وقت سرخوانی است این گل های سرخ و زرد بین آشوب و بردابرد بین در قعر دریا گرد بین موسی عمرانی ست این گویی شوی بی دست و پا چوگان او پایت شود در پیش سلطان می دوی کاین سیر ربانی است این تنگ شکر را ماند این سودای سر را ماند این آن سیمبر را ماند این شادی و آسانی است این
-
12:01چشم رضا و مرحمت بر همه باز می کنی چون که به بخت ما رسد این همه ناز می کنی ای که نصیحتم کنی کز پی او دگر مرو در نظر سبکتکین عیب ایاز می کنی گفتم اگر لبت گزم می خورم و شکر مزم گفت خوری اگر پزم قصه دراز می کنی نگارا نگارا تو کم کن جفا را نگارا نگارا تو کم کن جفا را چه بوده تقدیرم که کرده زنجیرم گفتم اگر لبت گزم می خورم و شکر مزم گفت خوری اگر پزم قصه دراز می کنی
-
3:51بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآید روی میمون تو دیدن در دولت بگشاید عمر بسیار بباید پدر پیر فلک را تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید
تصاویر
دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه
دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه
