چند تصنیف در بیات اصفهان
ویولن: ارسلان کامکار، مشتاق قرداش خانی- بربط: ارسلان کامکار- تار: شهرام اعتمادی، صایب کاکاوند- ضرب زورخانه، تنبک: کامبیز گنجهای- نی: داوود ورزیده- قیچک آلتو: حسن خدایی نیا- کمانچه: مشتاق قرداش خانی- بم تار: سهیل سان احمدی- دف، دف باس: مهدی رضایی- زنگ، دهل، دایره، دمام: پژمان پرنیا- سنتور: حسین پرنیا
ویولن: ارسلان کامکار، مشتاق قرداش خانی- بربط: ارسلان کامکار- تار: شهرام اعتمادی، صایب کاکاوند- ضرب زورخانه، تنبک: کامبیز گنجهای- نی: داوود ورزیده- قیچک آلتو: حسن خدایی نیا- کمانچه: مشتاق قرداش خانی- بم تار: سهیل سان احمدی- دف، دف باس: مهدی رضایی- زنگ، دهل، دایره، دمام: پژمان پرنیا- سنتور: حسین پرنیا
آهنگ ها
-
عنوانزمان
-
7:58یک دو ابریشمک فروتر گیر تا توانیم فهم آن کردن اندک اندک ز کوه سنگ کشند نتوان کوه را کشان کردن ما گوش شماییم شما تن زده تا کی ما مست و خراباتی و بیخود شده تا کی دل زیر و زبر گشت مها چند زنی طشت مجلس همه شوریده بتا عربده تا کی ما سوخته حالان و شما سیر و ملولان آخر بنگویید که این قاعده تا کی تسبیح بینداخت و ز سالوس بپرداخت کاین نوبت شادی است غم بیهده تا کی چون ساقی ما ریخت بر او جام شرابی بشکست در صومعه کاین معبده تا کی (مولوی)
-
4:05من عاشقی از کمال تو آموزم بیت و غزل از جمال تو آموزم در پرده? دل خیال تو رقص کند من رقص هم از خیال تو آموزم (مولوی)
-
10:04من مست و تو دیوانه، ما را که برد خانه صد بار ترا گفتم کم خور دو سه پیمانه در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه جانا به خرابات آ، تا لذت جان بینی جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه تو وقف خراباتی ،دخلت می و خرجت می زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه ای لولی بربط زن، تو مست تری یا من ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه گفتم ز کجایی تو ،تسخر زد و گفت ای جان نیمیم ز ترکستان، نیمیم ز فرغانه نیمیم ز آب و گل، نیمیم ز جان و دل نیمیم لب دریا، نیمی همه دردانه گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مژ می شد و زحسرت او مرده صد عاقل و فرزانه (مولوی)
-
8:14ای جان تو جانم را از خویش خبر کرده اندیشه تو هر دم در بنده اثر کرده ای هر چه بیندیشی در خاطر تو آید بر بنده همان لحظه آن چیز گذر کرده از شیوه و ناز تو مشغول شده جانم مکر تو به پنهانی خود کار دگر کرده بر یاد لب تو نی هر صبح بنالیده عشقت دهن نی را پرقند و شکر کرده از چهره چون ماهت وز قد و کمرگاهت چون ماه نو این جانم خود را چو قمر کرده خود را چو کمر کردم باشد به میان آیی ای چشم تو سوی من از خشم نظر کرده از خشم نظر کردی دل زیر و زبر کردی تا این دل آواره از خویش سفر کرده (مولوی
-
13:31سخت خوش است چشم تو و آن رخ گلفشان تو دوش چه خوردهای دلا راست بگو به جان تو فتنه گر است نام تو پرشکر است دام تو باطرب است جام تو بانمک است نان تو مرده اگر ببیندت فهم کند که سرخوشی چند نهان کنی که می فاش کند نهان تو هر نفسی بگوییم عقل تو کو چه شد تو را عقل نماند بنده را در غم و امتحان تو هر سحری چو ابر دی بارم اشک بر درت پاک کنم به آستین اشک ز آستان تو زاهد کشوری بدم صاحب منبری بدم کرد قضا دل مرا عاشق و کف زنان تو صبر پرید از دلم عقل گریخت از سرم تا به کجا کشد مرا مستی بیامان تو شیر سیاه عشق تو میکند استخوان من نی تو ضمان من بدی پس چه شد این ضمان تو مشرق و مغرب ار روم ور سوی آسمان شوم نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو ای تبریز بازگو بهر خدا به شمس دین کاین دو جهان حسد برد بر شرف جهان تو (مولوی
تصاویر
دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه
دیدگاه خود را بنویسید
دیدگاه
