چند تصنیف ارکسترال
آهنگ ها
-
عنوانزمان
-
4:48به هرکه دل بستم بلای جانم شــد نه چاره ساز آمد نه همزبانم شـد تو هم اگر روزی کنـی فراموشــم ز ساغر هستی شراب غم نوشم بیا که من بی تو چو شمع خاموشم بیا که بار غم نشستــه بر دوشـم به هرکه دل بستم بلای جانم شــد نه چاره ساز آمد نه همزبانم شـد تو هم اگر روزی کنـی فراموشــم ز ساغر هستی شراب غم نوشم بیا که من بی تو چو شمع خاموشم بیا که بار غم نشستــه بر دوشـم یا به آشیان من پر بگشا یا شبی به روی من در بگشا لب به خنده چون ساغر بگشا خدا ترا دور از بلا نگهدارد ترا برای من خدا نگهدارد جهان بسوزد زین نوای جان سوزی که در سخن دارم حدیث غم گوید ره جنون پوید دلی که من دارم گر چراغ وفا در دل تو بمیرد آه پرشررم دامن تو بگیرد گر چراغ وفا در دل تو بمیرد آه پرشررم دامن تو بگیرد به خدا به خدا یا به آشیان من پر بگشا یا شبی به روی من در بگشا لب به خنده چون ساغر بگشا خدا ترا دور از بلا نگهدارد ترا برای من خدا نگهدارد (کریم فکور)
-
6:17من شمع لرزانم ، از شب گریزانم کز غم فزون گردد ، تاب و تب من وای از شب من شب چون فراز آید ، افسانه ساز آید آید ز تنهایی ، جان بر لب من وای از شب من شبها به غم مبتلا شوم با مرغ شب همنوا شوم از بینوایی جویم به میخانه هر شبت تا بوسه ای نوشم از لبت نوشین لب من وای از شب من وای از شب من هر شب ز اشک ستاره ها افتد به جانم شراره ها بی ماه رویت دل بی تو لبریز خون شود دور از رخت شب فزون شود تاب و تب من وای از شب من وای از شب من مراد من از جهان تویی مهربان تویی شمع محفل من شادی دل من ، در جهان تویی حدیث دل با خدا کنم ناله ها کنم تا به ناله تو را با شکسته دلان آشنا کنم جان ریزم به پای تو می میرم برای تو دیگر چه خواهی دل سوی تو بنگرد با یاد تو بگذرد ، روز و شب من وای از شب من چون شمع سحر گهی می سوزد دل رهی شبها به غم مبتلا شوم با مرغ شب همنوا شوم از بینوایی (فرصت شیرازی)
-
8:12شد شب من بی تو به سر به خلوت تنهایی تاب و توان رفته دگر زین دل شیدایی جان ودلم سوی تو شد دیده به در نگران مانده غمت با دل من مهر تو با دگران رخ زرد از غم ودردم چون کند حکایت چه نیازی که ز سوز دل کنم شکایت کنم از سوز دل حکایت ز جور تو چه شکوه ها نهفته در دل دارم چه آتش از غمت بود به سینه ای دلدارم تو بیخبر ز حال من نشسته با اغیاری در این بلا چه غم تورا زدیده گر خون بارم من به وادی عشق و آرزو ها، داده ام زکف عشق و آرزویی جز به سوی آن قبله ی امیدم، کی بود دگر روی من به سویی در این وادی، سرگردانم، چه کنم گر که در این ره جان افشانم چه امیدی که رهانم زین غم جانم شکسته یک سو ساغر، فتاده سویی دفتر وای ازین بلای عشق خانه سوزم همچو شمع سوزان چهره برفروزم که فراق جانانم زده آتش بر جانم علی صارمی
-
6:36تو عشق جاویدم دیدی؟ چه فتنه ها دیدم! دیدی؟ چو ابرخونین هر شامی غروب خورشیدم دیدی دگر چه میخواهی ای دل کنون که نومیدم دیدی ازدست تو ای دل دیوانه شدم! پیمانه کش هر میخانه شدم زمانی ای دل، خوش بودی به شادیم ره بنمودی پیام ناکامی به نگاهی آوردی! که مهرماهِ من در دامن پروردی که گفته بود ای دل، این مشکل بگزینی که خون شوی از غم، بر چشمم بنشینی نظام فاطمی


کاربر مهمان