آلبوم در فضای موسیقی دستگاهی
نوازنده ی تار و بم تار : حمید سکوتی
نوازنده ی کمانچه : شهرام صارمی
نوازنده ی نی : پویا معتمدی
نوازنده ی سنتور : اسماعیل صفری
نوازنده ی تنبک : مهدی جهانگردی
نوازنده ی تار و بم تار : حمید سکوتی
نوازنده ی کمانچه : شهرام صارمی
نوازنده ی نی : پویا معتمدی
نوازنده ی سنتور : اسماعیل صفری
نوازنده ی تنبک : مهدی جهانگردی
آهنگ ها
-
عنوانزمان
-
3:47
-
7:58ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم دل بیمار شد از دست رفیقان مددی تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم آن که بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت بازش آرید خدا را که صفایی بکنیم خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست تا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم حافظ
-
7:01چه شب است یا رب امشب که ز پی سحر ندارد من و این همه دعاها که یکی اثر ندارد غلط است این که گویند که به دل ره است دل را دل من زغصه خون شد دل او خبر ندارد بی سبب از ما جدایی می کند ای مسلمانان به فریادم رسید کان غلامی بی وفایی می کند ، جدایی می کند بکش و بکش به خنجر ، بنگر به جان عاشق که به غیر عشقبازی ، گنه دگر ندارد عرفی شیرازی
-
4:23مدد از خاطر رندان طلب ای دل ور نه کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم سایه ی طایر کم حوصله کاری نکند طلب از سایه ی میمون همایی بکنیم دلم از پرده بشد حافظ خوش لهجه کجاست تا به قول و غزلش ساز نوایی بکنیم حافظ
-
5:52هرکه را که بخت دیده می دهد در رخ تو بیننده می کند وان که میکند سیر صورتت ، وصف آفریننده می کند هر گه از درش خیمه می کنم ، جامه می درم ، نعره می زنم من به حال دل گریه می کنم ، دل به کار من خنده می کند چون به روی خود پرده می کشد ، روز روشنم تیره می شود چون به موی خود شانه می زند ، خاطرم پراکنده می کند گاه می دهد جام می به جم ، گاه می زند پشت پا به غم پیر می فروش از سر کرم ، کارهای فرخنده می کند فروغی بسطامی
-
1:50
-
3:02به روی دلبری گر مایلستم مکن منعم گرفتار دلستم خدا را ساربان آهسته می ران که من وامانده ی این قافلستم باباطاهر
-
5:17پیامی ز مهربانی رسان تو از من به آن که دانی که تا دهم جان ، به مژدگانی گرم از آن مه ، خبر رسانی به راه عشق تو پا نهادم زمام دل را ز دست دادم ز هجر رویت ز پا فتادم درین ره آخر ، ز ناتوانی ز هجر رویت شبی نخفتم حدیث عشقت به کس نگفتم غم فراقت به دل نهفتم کند چه با این ، غم نهانی
-
13:28دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد گویا به خواب شیرین فرهاد رفته باشد شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی گو مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد ساقیا می ده که ما دردی کش میخانه ایم با خرابات آشنا ، از خرد بیگانه ایم خویشتن سوزیم و جان برسر نهادی شمع وار هرکجا در محفلی شمعی ست ، ما پروانه ایم اندرین راه ار بدانی ، هردو از یک جاده ایم وندرین کوی ار ببینی ، هردو از یک خانه ایم گر به طوفان می سپارد ، یا به ساحل می برد دل به دریا و سپر بر روی آب افکنده ایم عارف اندر چرخ و صوفی در سماع آورده ایم شاهد اندر رقص و افیون در شراب افکنده ایم
-
6:14حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو رو سینه را از سینه ها هفت آب شو از کینه ها وانگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی گر سوی مستان می روی مستانه شو مستانه شو گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه ور زلف بگشاید صنم ، رو شانه شو رو شانه شو مولوی


کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان